تبليغاتX
کبوتر


کبوتر

باران با ترنم بارید



در زیر آن پارچه سفید در آن لحظه که درهای آسمان برای استجابت دعا باز است

در آن لحظه که کبوتران آسمان برای کبوتران زمین دعا می کردند

در آن لحظه که قلب های پدر و مادرمان بعد از سالها زحمت پر از شادی و تپش بود

در آن لحظه که فرشتگان آواز عشق می خواندند

در آن لحظه.... قران را با هم باز کردیم و بر روی صفحه اول آن چنین نوشتیم :

"در شب میلاد حضرت معصومه از خداخواستاریم که در تمام مراحل زندگی یاور ما باشد" 

۸۸/۷/۲۷

و در آن لحظه که آقا جملات مخصوص شادمانی را می خواند.........

 من و او  آیه های قران را با هم زمزمه می کردیم

و در سکوت دلنشین آن لحظه تنها ستایش پادشاه عالم دلمان را آرام می کرد

و در آن لحظه که صدای شادی و هلهله کبوتران آسمان به گوش رسید برای همه دعا کردیم.

پی نوشت ۱: تقدیم به علی عزیزم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:23 توسط م| |

نجاتم دادی از آرزوهای مجازی...

بخشیدی به من زندگی. یادم دادی که صداقت هنوز زنده هست.فهماندی که خودسازی می تواند تمام جامعه را بسازد.فراموش کردی اشتباهاتم را. خندیدی عاشقانه. نگاهم کردی صبورانه و در آخر گفتی بعد از خدا مرا می پرستی.

تو را دوست می دارم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:25 توسط م| |

بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش از دور خدایا می کرد

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:17 توسط م| |


Design By : Night Skin