تبليغاتX
کبوتر


کبوتر

باران با ترنم بارید



یای صحبت دل یه دوست امیدوارم خدایش برایش معجزه کند .

 

گفت :

خسته ام از این آدم های ظاهر بین و بی منطق  ( به قول خودشان مسلمان)

 

خسته ام از این که به خودشان که می رسد چشم هایشان را می بندند و برای دیگران ذره بین به دست می گیرند ( به قول خودشان مسلمان)

 

خسته از شاید ها و گریه های بیهوده ….

 

خسته از تعریف و تمجیدهای نابغه ها ( حافظان )

 

خسته از اینکه امروز با واژه های صبر همراهند و فردا با واژه آزادی آرزوهایت را به خاک می سپارند

 

حتی خسته از امر به معروف و نهی از منکر ( البته همه نیاز به نصیحت داریم )

 

خسته از دنیای بی روح و حرف های تکراری که ……..

 

تنها در برابرش سکوت کرده بودم و در آخر به او گفتم ………./

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:8 توسط م| |


GOD, often in his wisdom , sends his angels down to walk with us. We know

know them best as friends

معمولاًخداوند فرشته هايش را پايين مي فرستد تا با ما قدم بردارندما آنها را به

صورت دوستانمان مي شناسيم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:11 توسط م| |

بعضی آدم ها خیلی ریسک پذیرن منظورم از خیلی یعنی خیلی هست

به نظرم این ویژگی یه حالت ذاتی هم داره بعضی ها خیلی سعی می کنند این ویژگی رو

تمرین کنند ولی باز به پای اونایی که ذاتا ریسک پذیرند نمی رسند .

شما چی ؟ جقدر نترسی ؟

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:12 توسط م| |

همان راهی را هموار کن که صلاح است

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:31 توسط م| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:34 توسط م| |

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:14 توسط م| |

کبوتر اخر دنياست بخند
کبوتر مرگ همين جاست بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخيه كاغذيه ماست بخند
کبوتر خر نشوي گريه كني !
كل دنيا يه سراب بخند
ان خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثله تو تنهاست بخند....
کبوتر بخند...
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:50 توسط م| |

از سر شب بیش از بیست دفعه بغض کردم ولی خندیدم تا کسی نفهمد

ولی حالا که هیچکس نیست و همه خوابند

 اشک .. آرامش بخش دل خسته ام شده.

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:28 توسط م| |

هر وقت روز معلم میشه یاد معلم کلاس اول می افتم ،بعد هم یاد اساتیدم و بعد هم یاد دوره دبیرستان که

گروه سرودمون توی استان رتبه اول آورد و برای دوره بعد باید دو تا سرود آماده می کردیم که دومین سرود

به عنوان معلم بود ....... :

 

سلام ای معلم بزرگوار      که رهنمای زندگانی منی

رفیق دوره عزیز کودکی     چراغ دوره جوانی منی

تو با کلام گرم و مهربان خود   به من شجاعت و امید می دهی

مرا هراس از غم سیاهی      تو مژده های شادی سپید می دهی

سلام که در اتاق تنگ درس   دل مرا چو آسمان گشوده ای

ز پرتو صواب دیده مرا به روی آسمان گشوده ای ..........

 

دل آدم یه جوری میشه ، مثل لحظه تحویل سال !

 اوایل دوره دانشجویی با معرفی استاد به یکی از مراکز من هم معلم بودن رو تجربه کردم

 

امیدوارم تمام معلم ها و اساتیدم از من راضی باشند.آمین

                                                

                                                      

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:9 توسط م| |

دوران ابتدایی وقتی مهر ماه می شد و آغاز مدرسه مدیر من رو صدا می کرد و

 می گفت اون شعر قشنگ رو با بلندگو بخون تا همه بشنون .

 امروز که کاملا فارغ التحصیل شدم

دوست دارم اون شعر رو براتون بخونم   البته یکی از اساتید قزوین که همیشه اول سال دعوت می شد بعد از اجرای برنامه هاش این شعر رو با ارگ می زد و من می خوندم

زنگ مهر و مهربانی را زدند          غنچه های شادمانی آمدند

 زندگانی باز مهر انگیز شد              چون بهاران موسم پاییز شد

 

غنچه های شادی امروز ما              شد بسوی قله فردا روان

 

جشن زیبای قلم پاینده باد                 نام نیکوی معلم زنده باد

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:51 توسط م| |

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:52 توسط م| |

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت ، زنبیل سنگین را داخل خانه كشید . پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست كار بدی را كه تامی كوچولو انجام داده ، به مادرش بگوید . قتی مادرش را دید به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی میكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد تامی با یه ماژیك روی دیوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده اید ، خط خطی كرد ! » مادر آهی كشید و فریاد زد : « حالا تامی كجاست؟ » و رفت به اطاق تامی كوچولو.
تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود ، وقتی مادر او را پیدا كرد ، سر او داد كشید : « تو پسر خیلی بدی هستی » و بعد تمام ماژیكهایش را شكست و ریخت توی سطل آشغال . تامی از غصه گریه كرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازیر شد .تامی روی دیوار با ماژیك قرمز یك قلب بزرگ كشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالیكه اشك میریخت به آشپزخانه برگشت و یك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان كرد. بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه میكرد!

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:47 توسط م| |

مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته

و به کارهای آنها نگاه می کند.هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان

را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها

از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.

مرد از فرشته‌ای پرسید : شما دارید چکار می کنید ؟

فرشته در حالیکه داشت نامه ی را باز می کرد ، جواب داد : اینجا بخش

دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان

به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم

مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که

کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید : شماها چکار می کنید ؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و

رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته!!

مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چکار می کنی و چرا بیکاری ؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان

مستجاب شده ، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی

جواب می دهند .

مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان

را بفرستند ؟!

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط کافیست بگویند

خدایا متشکریم

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:0 توسط م| |

و امروز پایان نامه مان را با قاصدک ارائه دادیم و در پیتزا فروشی آن شهر برای خودمان جشن گرفتیم.

                                                   و خدا را شکر

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:39 توسط م| |


Design By : Night Skin